قله دماوند گروه کوهنوردی بامدادو کاوه 1394/5/16/15/14

دماوند .......دماوند

اینبار می خواهیم به دماوند برویم ....
دماوند بزرگ بام ایران این نهایت تا نهایت بی انتهای زیبایی ، ابهت اساطیری و
آرزوی هر کوهنورد ایرانی ....

این رویا برای من و دوستانم که برای اولین بار قرار بود به دماوند برویم به حقیقت پیوست و گروهی 22 نفره از بروجرد و دوستان بروجردی مقیم تهران با هم عهد بستیم تا این قله عظیم و استوار را صعود کنیم ...

روز چهارشنبه 14/5/1394 ساعت 30/6 صبح ازبروجرد به سمت تهران حرکت کردیم در میان راه با شور و وشوقی وصف ناشدنی منتظررسیدن بودیم برای صرف ناهارواستراحت در یک فضای سبز به دوستان مقیم تهران رسیدیم و ضمن خوش و بش و خوشحالی از دیدن دوباره آنها و همنوردانمان ناهار را صرف کردیم وبازبا هیجان بیشتری به راه افتادیم ساعت 45/17 عصر به روستای ناندل مازندران رسیدیم وکوله هابارهایمان را در خانه کوهنورد آن روستا برای شب مانی جا به جا کردیم هوا روشن بود و ما کوه دماوند را از دور میدیدم با تمام عظمت و مهربانی اش ما را به خود می خواند ...

با خانمهای گروه قرار شد چرخی داخل روستا زده و با مردم آنجا آشنا شویم با مردم خوب و با صفای روستا حال و احوال می کردیم واز آنها می خواستیم برای مان دعا کنند تابتوانیم به سلامت و بدون مشکل قله دماوندرا صعود کنیم آنها با روی باز قبول می کردند و صفا و صمیمت این مردم خونگرم مرا به آرامش می رساند براستی این همه صبوری و عظمت و مهربانی را از دماوندی که هر روزصبح با طلوع خورشید آن را میدیدند و هر روز غروب به امید دیدنش در طلوع فردا نظاره گرش می شدند به ارث برده بودند. به خانه کوهنورد باز گشتیم و شام را در محیطی آرام و دوستانه صرف کردیم .آقای رضا پیریایی سرپرست محترم این برنامه از همه گروه دعوت کرد تا بر روی بالکن رفته و برای فردا برنامه ریزی کنیم .بعد از قرار گرفتن همه همنوردها در روی بالکن با صفای خانه کوهنورد منتظر حرفهای شیرین و و آرامبخش آقای پیریایی شدیم به چهره اش که نگاه می کردم رد سالها تجربه کوهنوردی استقامت محبت و.فداکاری را میدیدم با سخاوت و ایثار هر چه تمام حاضر شده بود جمعی را به دماوند بیاورد و سرپرستی کند که درصد زیادی از آنها برای اولین بار بود که قرار بود پا برروی بلند ترین قله ایران بگذارند ....

شب شده بود و صدای عوعوی سگها و شیهه اسبهااز دور دستها می آمد ستارگان در آسمان به ما چشمک می زدند ومه قشنگ آرامی روستا راگرفته بود ...

آقای پیریایی با حرفهایشان و صدای آرام ومتین شان همه گفتنی ها را گفتندحرفهایشان آنقدر به ما اطمینان و اعتماد بخشید که صد در صد مطمئن شدیم فردا هیچ مشکلی برای صعودمان پیش نمی آید و با قدمهایی استوارو روحیه ای راسخ صعود میکنیم قله ای را که در آرزویش بودیم ...

روز پنج شنبه 15/5/1394 ساعت 20/6 صبح بعداز صرف صبحانه و بستن کوله ها با نیسان بطرف گوسفند سرا به راه افتادیم ساعت 30/8بعد از بستن کوله ها و بارهایمان بر روی قاطر ها بطرف پناهگاه تخت فریدون در ساعت9 صبح از جبهه شمالی به شمالشرقی براه افتادیم . طبق برنامه همیشگی همه اعضای گروه بصورت واحد پشت سر آقای رضا پیریایی سر قدم برنامه با دلی پر از امید و باشور و شوق و هیجانی تمام نشدنی براه افتادیم ساعتها راه پیمودیم و بطرف بالا میرفتیم  راه سخت بود و مرد افکن ولی این سختی هیچ خللی در روحیه مان ایجاد نکرده بود و با آرامش خیال بطرف بالا می رفتیم
در راه فریاد همیشگی هی به خوشی را سر می دادیم وهمه با هیجان جواب می دادند هی به شادی ....

اگر بخواهم آن همه دوستی و مهربانی واستقامت تک تک همنورد ها را توصیف کنم باید بنویسم و بنویسم و بنویسم ... که وقتی بزرگترها و با تجربه های گروه آنهمه صبوری به خرج می دادند و با مهربانی راه رابرای ما باز می کردند هر قدم از قدمهایمان با صد ها قدم برابر می شد و با طیب خاطرگام بر میداشتیم ...افراد با تجربه از ما می خواستند سر و صدا و شوخی و خنده راکنار گذاشته و انرژی خود را ذخیره کنیم ولی این هیجان مهار نشدنی بود و ما با همین سر و صدا کردن ها انرژی میگرفتیم .تا نهایت به پناهگاه تخت فریدون در ارتفاع 4300متری رسیدیم در آنجا چادرها را بر پا کرده و ما خانمها به داخل پناهگاه رفته وخستگی از تن به در کردیم و با خوردن چای و در نهایت شام قرار شد هر چه زودتربخوابیم تا فردا صبح به راحتی و بدون خستگی و با بدنی آماده بطرف قله حرکت کنیم....

جمعه 16/5/1394 ساعت 30/40 صبح بیدار شدیم و باز بعد از صرف صبحانه و بستن کوله حمله در ساعت 30/ 5 صبح با دلی پر از امید وخوشحالی براه افتادیم از دور قله را میدیدم ولی تا قله ساعتها باید راه می رفتیم هوا صاف بود و آفتابی و نسیمی ملایم راه را برایمان هموار کرده بود امروز نیزمانند روز قبل دوستی ها و مودت بین گروه لبخند ها ومهربانی ها  به اوج خود رسیده بود آقای پیریایی هر از چندگاهی با نگرانی به چهره های ما بر می گشت و نگاه میکرد و ما با لبخند به ایشان میفهماندیم که هیچ مشکلی نیست همنوردها بین هم نوشیدنی و خوراکی پخش میکردند ..متاسفانه در ابتدای راه یکی از خانمهای گروه مقیم در تهران با مشکل تنفسی مواجه شد و طبق مشورت اعضای گروه قرارشد به پناهگاه برگردانده شود که یکی از اعضای گروه کاوه آقای رحیم حاج بشیری با بزرگواری هر چه تمام این مسئولیت را به عهده گرفته و دوست عزیزمان را تا پناهگاه همراهی کردو ما با ناراحتی از اینکه این دو دوست عزیز تا قله همراهمان نبودند برایشان آرزوی سلامت کرده و به راهمان ادامه دادیم ...

در میان راه با خودم فکر میکردم بالاترین نقطه کوه چیزی به جز همین دوستی ها وفداکاریها و مهربانیها نیست و ما فقط راه راطی میکنیم تا در این مسیر به اعلاترین درجه انسانیت برسیم و رسیدن به قله بهانه ای بیش نیست ...

نزدیک به چند صد متر به قله برف سفیدزیبایی همه جا را پوشانده حالا به ارتفاع تقریبا 5000 متری رسیده بودیم وتنفس بدلیل رقیق شدن هوا و نیز استشمام هوای آلوده به گوگرد برای ما سخت تر شده بود اماباز هم با شادکامی فریاد می زدیم هی به خوشی همه با نیروی فراوان جواب می دادند هی به شادی ... خدایا داشتیم به قله نزدیک می شدیم و ما داشتیم به ارزویمان می رسیدیم بزرگترها با لبخندشان به ما اطمینان خاطر می دادند که ما خیلی عالی و بدون مشکل داریم به قله نزدیک میشویم ...هوای آلوده به گوگرد بیشتر شده و باد شدت بیشتری گرفته بود ونیز سرما قدمهای آخر را برایمان سخت تر کرده بود و ما در نهایت ساعت30/12 ظهر به قله رسیدیم قله رویاها و زیبایی ها قله دماوند .....

سر را به آسمان بلند کردم بغضی از خوشحالی و گریه گلویم را گرفته بود و باز مثل همیشه خداوند با تمام جلاتل و جبروتش داشت به ما لبخند می زد و به این همه زیبایی که آفریده بود می نازید ....

همه اعضای گروه با خوشحالی همدیگر را بغل کرده و به یکدیگر تبریک می گفتیم ... با گرفتن چندین عکس یادگاری با پلاکارد هر دوگروه به دلیل هوای نامساعد روی قله مجبور شدیم سریعتر از همیشه قله را ترک کنیم وآن قله رویایی و زیبارا در ساعت 20/13 با همه خاطرات خوش صعودش بگذاریم و به طرف پایین حرکت کنیم ...

و باز قصه تکرار فرود .... فرود نه به اندازه صعود که به اندازه همه فرودهایی که از قله های بزرگ و زیبا داشته ایم زیباو دلنشین بود ... از قسمت شن اسکی و برف حرکت کرده و برای ساعت 30/4 عصر درپناهگاه به بقیه دوستان همنورد رسیدیم و بعد از رفع خستگی و خوردن ناهار و بستن بار قاطر ها ساعت 30/6 به طرف گوسفند سرا حرکت کردیبم و در ساعت 11 شب به خانه کوهنورد در ناندل رسیدیم در آنجا نیز بعد از رفع خستگی و صرف شام و خداحافظی بادوستان عزیز مقیم تهران  ساعت 1 بامداد به
طرف بروجرد حرکت کردیم ...

خاطره و هیجان دماوند تا زمانیکه دوباره نائل به صعودش شویم با ما همراست ...

در اینجا از تک تک دوستان عزیز و همنورد دراین برنامه که با محبت ها و کمک کردن و از خود گذشتگی این برنامه سنگین را برای ماهموارو دلنشین و خاطره ساز کردند ازجمله آقای سعید نصرالهی و عزت گودرزی .اسدالله پیریایی و حمید خسروی  و علی اشرفی
.حجت ابلاغیان . رحیم حاج بشیری و خانم آرزو طبقی سرپرست بانوان این برنامه   و همسر ایشان علی آدمی تشکر میکنیم

اعضا شرکت کننده گروه بانوان بامداد : آرزوطبقی سرپرست بانوان برنامه . فرزانه نیری . فرزانه زکی زاده . ستاره پارسا . صبا داروغه .نسترن و نیلوفر گودرزی .. دوست مهمان زهرا فراهانی

اعضا شرکت کننده گروه کاوه : آقایان رضا پیریایی سرپرست برنامه . اسدالله پیریایی . علی اشرفی . رحیم حاج بشیری . عزت گودرزی . علی آدمی. حمید خسروی . سعید نصرالهی .  حجت ابلاغیان .محمد امیری . محمد هدایتی

دوستان مهمان : حامدشاهوردی . محسن صفا پور .بهیاد نابت

 

ارائه گزارش : فرزانه زکی زاده

 

 

 

/ 2 نظر / 55 بازدید
دلداری

بسیار عالی از 24 خرداد تا بالاخره 2 شهریور دروه پرکار..... وپر موفقیت.... قله سن بران اکیپ دیگر دیگر گروه بامداد رو همزمان با دماوند ندیدم .

بی نام

ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر..